تبليغاتX
تنها Angel
تنها Angel
 
خیلی سخته

 

سخت است می  نوش کسی دیگر بود  

  شمع شب خاموش کسی دیگر بود 

 با یاد کسی که دوستش می داری 

 

 یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

 

 

                                                     

                 

 



| *| نوشته شده در 2009/3/18 و ساعت 10:20 PM توسط angel |
اگر می بینی .....؟

 

اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

در دل دارم ، تنها به امید بودن تو است....

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر، فقط

به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !


اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست

بدان که از عشق تو مرده ام.....

                                                             

                                        

                   

                           



| *| نوشته شده در 2009/3/10 و ساعت 9:55 PM توسط angel |
وقتی کسی رو دوست داری

 

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني. حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي،حتی رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم ..اما صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو.. فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانونو ، ساده بذاري زير پات ..به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري



حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره.. حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر.. امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني.. بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي ..رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن.. ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تسلامد بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن ..کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت ..مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري ..ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه ..به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني.. غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني ..پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني

حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن ..

وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي





| *| نوشته شده در 2009/3/2 و ساعت 6:2 PM توسط angel |
دست خودم نيست

     

 اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم

 سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

    دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.     دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم    
 برلبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم   وبه یاد تو می افتم!دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم

تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

                                



| *| نوشته شده در 2009/2/19 و ساعت 10:17 PM توسط angel |
گناه من

    شبا به اميد چشات چشمامو رو هم مي زارم شايد توي خوابم بياي بشه باهات حرف بزنم

 چشام شبا بارونيه به التماسه اون چشات هي التماست مي کنم . فقط براي يک نگاه 

 حالا ديگه چرخ فلک نمي چرخه به کام من چه کار کنم . عاشقتم . اينه فقط گناه من

  حالا حتي نبودنت برام يه دنيا بودنه .خيال نکن دروغ مي گم . اشکام گواه حرفمه 

 خيال نکن ميشه بري يه روزي از خاطر من مي خوام بازم بهت بگم :

 عاشقتم اينه فقط گناه من 

               

   



| *| نوشته شده در 2009/2/8 و ساعت 8:36 PM توسط angel |
i miss you

                تو را گم کردم امروز. و حالا لحظه های من          

       گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

    وچشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند

      نمی دانی چه غمگینند

        چراغ روشن شب بود برایم چشم هاي تو

      نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام

        بی تاب ودلگیرم......

     کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در لحظه می میرم.

 



| *| نوشته شده در 2009/2/1 و ساعت 4:53 PM توسط angel |
بگذار عاشق بمانم

بگذار عاشق بمانم...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير!  
  
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير!  
  
دستهاي گرمت را از من جدا نکن ...  
  
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن! 
  
مي خواهم از عشق تو بميرم ...  
  
بگذار بميرم مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
خيلي دوستت دارم ، اين کلام مقدس را باور کن ...  
  
از ته دل دوستت دارم ، اين دل عاشقم را تنهايي در اين گرداب زندگي رها نکن!  
  
مي خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگي کنم..  
  
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه ديدار نکن!  
  
دلم ميخواهد تنها براي من باشي و قلبت تنها براي من بتپد ...  
  
قلب من براي تو ، اين قلب بي طاقتم را زير پاهايت له نکن...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير  
  
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روي آتش عشقم نريز!  
  
مرا تنها نگذار و در سيلاب نااميدي رها نکن....  
  
به خدا خيلي مو تو مي ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بي وفايي نکن!  
  
 مجنون اين ليلاي خسته و دلشکسته باش ، اين احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!



| *| نوشته شده در 2009/1/16 و ساعت 10:39 PM توسط angel |
ارزو

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
 هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه

                                                                        



| *| نوشته شده در 2009/1/9 و ساعت 11:41 PM توسط angel |
دوستت داشتم

همیشه مهم تو بودی ...... اگه غروری بود برای تو بود .....
 اگه احساسی بود باز هم برای تو بود و من قانع به یه نگاه تو بودم ........
نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یه غروب پاییزی توش بود ..
 یه حس که بهم میگفت باهات نمی مونه .....................
و حالا نمی دونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو ........
 دل به کلمات عاشقانت بسپرم یا از کارای نامهربونت دلگیر بشم .
 می بینی هنوز هم تو برنده این بازی هستی و هنوز دل دیوونه ام نمی خواد مرگ
 عاطفه ها رو باور کنه ............



با بودن من غم تو دلت جون می گیره می میرم كه تا ابد قلب تو آروم بگیره
 اگه با موندن من باغ تو ویرونه می شه میرم اما می دونم دل بی تو دیوونه می شه
 فكر نكن كه بی كسم خدا به دادم می رسه كوه به كوه نمی رسه آدم به آدم می رسه
 مرهمی از شب چشمات واسه دردم نداری خورشیدی اما خبر از تنه سردم نداری.....


| *| نوشته شده در 2008/12/20 و ساعت 11:38 PM توسط angel |
سكوت من فرياد است

Image By Pic.Blogfa.Com

سکوت من فریاد است  

ميديد ميسوزم ولي باور نميكرد

باگوشه چشمي آتشم را ترنميكرد

توي نگاهش بي وفايي موج ميزد

بيچاره دل اين صحنه را باور نميكرد

ميديد توي چشمهايم حرفها بود

حتي دمي پيش نگاهم سر نميكرد

ويرانگري عشق به من آباد است

بي آه من آشيان غم برباد است

من بي تو سكوت ميكنم حرفي نيست

اما چه كنم سكوت من فرياد است        

                       



| *| نوشته شده در 2008/11/23 و ساعت 7:17 PM توسط angel |
حس نكرد

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد

 



| *| نوشته شده در 2008/10/23 و ساعت 8:44 PM توسط angel |
هوای گريه دارم

 

هوای گريه دارم تو اين شب بی پناه

دنبال تو می گردم دنبال يه تکيه گاه        

دنبال اون دلی که تنهايی رو ميشناسه

دستای عاشق من لبريز التماسه

قسمت نشد تا در کنار هم بمانيم                      

قسمت نشد تا در هوای هم بميريم

تا سر نوشت ما جدايی رو رقم زد

ای يار عاشق از جدايی نا گزيريم            
دلم پر است پر از لحظه های بارانی 

پرم ز گريه پر از گريه های طولانی                  
طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگی
 
 شکسته دل ترم از ابرهای بارانی    
 بيا به دامنم ای اشک لحظه ای بنشين
مگر غبار دلم را دوباره بنشانی

 بيا که چشم به راهت نشسته ام ای اشک    
بيا که با تو شبم می شود چراغانی
شب است و خلوت و تنهايی و تلاطم درد               
 من و خيال تو گريه های پنهانی
 به روی شانه ی دل سر نهاده می گريم
  بياد چشم تو آن نگاه پايانی
 مرا در  چشمان خود رها کردی
 چگونه بگذرم از موجهای طولانی               

به وسعتی ندارد کرانه ، يعنی عشق     
عبور می کنم اما به سمت ويرانی
 بيا که با سر زلفت به هم گره خورده است
شب سياه من و قصه پريشانی
تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح       
بيا به خلوتم ای آفتاب روحانی
ميان اين همه گلهای عشق پروده
به برگ تازه گلهای ياس ميمانی        
تو آرزوی منی با دلم هم احساسی
چرا برای دل من غزل نمی خوانی                     
بارها و بارها نوشتم

 اما اين بار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني:                     

در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي که بخواني تا بداني برايم همچون آب براي گل برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز.

                                   



| *| نوشته شده در 2008/10/22 و ساعت 11:8 PM توسط angel |
بختم سياست

 

پشت این پنجره ها دل میگیره

غمو غصه دلو تو میدونی                    

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشام اشک بارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بش میگم تو آزادی دیگه        

میگه من دوست دارم تو میدونی

میخوام امشب با خودم شکوه کنم                         

شکوه های دلمو تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟

بخت من چرا سیاست تو میدونی           

پنجره بسته میشه شب میرسه

چشام آروم نداره تو میدونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

 فردا چی میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو میدونی

                                

 



| *| نوشته شده در 2008/10/6 و ساعت 1:52 AM توسط angel |
کوچه تنهای

 

 

ٍٍدر کوچه ی تنهای خویش می گذشتم تنها و بی پناه در این کوچه

سر گردان بودم که به یه بن بست و با امیدی رسیدم.

دست به دیوار شکسته ی دل خود کشیدم و در آن حال صدای

کسی را شنیدم که می گفت غمگین مباش و مثل کوه استوار باش

به او گفتم نمی توانم .اشکهایم سرازیر شد. صدایش را شنیدم که باز

می گفت در این کوچه به دنبال چه آمدی؟ به دنمبال رهگذر گم شده ؟

گفتم :که از این کیستی که از حال من با خبری ترس سراسر وجودم

را گرفته بود و وجود کسی را حس میکردم او را نمی دیدم ای

رهگذرنامم را همیشه به خاطر بسپار.....بسپار

  

    

قصّۀ دل

                   



| *| نوشته شده در 2008/8/11 و ساعت 9:27 PM توسط angel |
خيالت رهايم نمي كند

دیگر نمیدانم حالا که فردا از راه رسیده چرا خیالت رهایم نمی کند

حالا هر روز نبودنت را حس می کنم و گریه ام میگیرد

حالا دیگر حتی خیالت هم عذاب آور است

حالا که می دانم هیچگاه نمی آیی ...

حالا دیگر از تکرار همین حالا و امروز و امشب خسته ام ....!!
 



| *| نوشته شده در 2008/8/9 و ساعت 0:16 AM توسط angel |
بي تو......

فردا روز دیگری است

که بی تو

بر عمر تلف شده افزوده می شود

همین روزها

روز رفتن از راه میرسد

ومن طوری از خیال تو رد می شوم

که انگار هرگز نبوده ام..............

 



| *| نوشته شده در 2008/8/9 و ساعت 0:15 AM توسط angel |

 

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

                                       



| *| نوشته شده در 2008/8/9 و ساعت 0:13 AM توسط angel |
چقدر سخته

چقدر سخته

چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه

چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت

چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه

چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه

چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی

چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی

چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی

چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای

چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه

چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی

چقدر سخته از تنهای اشک بریزی

چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی

چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه

چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه

چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی

چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری

چقدر چقدر آخه چقدر.........

      چقدر سخته



| *| نوشته شده در 2008/8/8 و ساعت 2:22 AM توسط angel |
تنها

دیر گاهیست که تنها شده ام

باز هم قسمت غم ها شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

قصه ی غریب صحراشده ام                        

 مگرآینه زمن بی خبرشده است

 همدم سردی یخها شده ام

 وسعت دردفقط سهم من است

  که اسیر شب یلدا شده ام

  کاش چشمان مرا خاک کنند                

   تا نبینم که چه تنها شده ام 

عكس به شرط چاقو : loo3-loo3.blogfa.com




| *| نوشته شده در 2008/8/7 و ساعت 8:54 PM توسط angel |

کاش در ان زمان که عشق ها واقعی بود به دنیا امده بودم

تنها می دانم که باید نوشت

که نوشتن مرا ارام می کند

خدایا دیگه نمیدانم چی درست است

اگر تو را هم نداشتم ان وقت چه؟

خدا یا تو این دور زمونه همه به فکر خودشون هستن

دیگر قلبها را نمیتوان شناخت

محبتها عشق ها همه وهمه خریدنی شدند

ای کاش درآن دوران که عشق ها واقعی  و محبتها وفا دار بودن

به دنیا امده بودم

خدایا چه خوبه که همه دعا ها رو مستجاب نمی کنی

اگر همه دعاها رو مستجاب میکردی

دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شد

 

نمی دانم تا کی باید عاشق بود

باید پنهان کرد عشق را.....

دروازه دل را بست وقفل جاودانه بر ان زد

مبادا باز این دل دیوانه سر بر اورد

و دوباره عاشق شود 

 

  



| *| نوشته شده در 2008/8/6 و ساعت 11:14 PM توسط angel |


angeltanha

angel

angeltanha

http://angeltanha.blogfa.com

تنها Angel

تنها Angel

تنها Angel

به کلبه تنها angelخوش اومدی

تنها Angel

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog